فریاد نخیزد ز دل پر گله ما


نبود چو جرس هرزه درا آبله ما

هر جا که زند نشتر خاری مژه بر هم


خون دشنه کشد از جگر آبله ما

فریاد ازین برق نگاهان که نکردند


رحمی به گل کاغذی حوصله ما

صائب به چه امید گشاییم لب از هم؟


آن چشم سخنگو ندهد گر صله ما